تبليغاتX
سرد و تنها

سرد و تنها

متشکرم از عاشقانی که به من سر می زنند

این وبلاگ هک شد

توسط گروه هکران...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:38  توسط روزبه  | 

i love you

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:0  توسط روزبه  | 

فرمانروایی عشق

امشب بار دیگر اسیر فرمانروای عشق گشته ام.
امشب دوباره در برابر لبخندی مهربان دل سپرده ام.
امشب نیز چون گذشته های دور در مقابل روح عاشق او زانو خواهم زد و فرمانبردار و مطیع در برابر وجود مغرورش خواهم نشست.
تنها و بی پناه خود را پشت پرده های سکوت پنهان کرده ام شاید که شکار نگاه پر از سؤال آن همیشه خوب نگردم.
اما می دانم
نگاه سرگردان و زخم خورده ام را بر دوش چشمان وی خواهم یافت و بار دیگر در اعماق دریای دو چشم با محبتش غرق خواهم گشت...
                                                     
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:52  توسط روزبه  | 

سایه

کنار پنجره ایستاده است
چشم به جاده دوخته است.
دست خسته اش به آرامی صورتش را لمس می کند و اشکهای گرمش بی پناه و معصوم بر روی سردی دستش
می لغزند.
غروب غم انگیزیست و او همچنان تنهاست.
در خلوت بی صدایش انتظار موج می زند و چون سیلاب دلش را ویران می کند.
دنیای بی رحم و بی وفای اطرافش آرام آرام زیر پاکی اشکهایش در هم می آمیزد و محو می شود.
دگر بار نگاهی به چهره اش می اندازم.
گویا او را می شناسم.
آری او...
سایه ام را به یاد آوردم. چقدر شکسته شده است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:51  توسط روزبه  | 

چه...

    چه  جلب  اقا نگین بلد نیستی بنویسی چه جالب اون کسی که مجموع طنز زندگی به شرط خنده رو ببینه میفهمه من چی میگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:48  توسط روزبه  | 

عنوان این رو هم بعد ها میگم

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم

در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای

از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده

نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق ایکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:43  توسط روزبه  | 

خدایا : اخه این دیگه عنوان می خواد

YYYYYYYYYYYY  

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:42  توسط روزبه  | 

عاشق

میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارو ن میاد چترتو باز میکنی

میگی عاشق برفی اما از گلوله برف می ترسی

میگی عاشق پرنده هایی ولی اونو تو قفس زندانی میکنی

میگی عاشق گلهایی و لی اونو از شاخه ها جدا میکنی

چطور انتظار داری باورت کنم وقتی میکی

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:13  توسط روزبه  | 

دوست داشتن

به او گفتم :

مرا دوست داری؟

گفت:بله

گفتم: مثلا چه قدر

گفت : به اندازه ستاره های آسمان

به آسمان نگاه کردم و دیدم آسمان ابریست

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:12  توسط روزبه  | 

عکس

سلام به همه.  عزیزان من مطلب کم آوردم واسه همین عکس گذاشتم

                          

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:36  توسط روزبه  | 

شب

کوچه های خلوت شب را یکی یکی دویدم...
در فکر رسیدن به خواب رویایی امشب بودم...
وقتی به خواب رسیدم در زدم تا وارد شوم...
هرچه در زدم کسی جوابم را نداد ...
پس تا صبح جواب سلام هایی راکه به من ندادند شمردم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:35  توسط روزبه  | 

اینم id من

roozbeh_bvf2006

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:12  توسط روزبه  | 

فیلم ترسناک

بی چاره این مرغ ها که این طوری

می سوزن و می پزن

بعد ما میگیم فقط خودمون قصه داریم پس اینا رو چی میگی؟!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:8  توسط روزبه  | 

این قلب خیلی قشنگه

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:38  توسط روزبه  | 

خصوصیات اخلاقی دخترها

۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!

۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)

۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!

۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)

۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!

۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!

۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم

۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!

۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)

۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن

۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه!

۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!

۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!

۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!

۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی

نظرتون چیه؟خوب بید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:10  توسط روزبه  | 

دخترها چند نوع داداش دارند؟!

خواهرها چند نوع داداش دارند؟ 1.داداش اينترنتي تا هر وقت خواستن ازش اكانت مجاني بگيرن 2.داداش خرزور تا در مواقع لزوم حال بعضي ها را بگيره 3.داداش خوش تيپ و پول دار تا به دوستانش بگه اين بي اف منه 4.داداش خر خون تا موقع امتحان براش تقلب بنويسه 5.داداش ماشين دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه 6.داداشي كه چشم ديدنشو نداره(همون داداش واقعي خودش )
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:7  توسط روزبه  | 

فرمول بدست آوردن دختر

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:6  توسط روزبه  | 

یکم بخند

 يه روز شادمهر عقيلي يه بخاري ميخره! بعد دستش ميخوره به بخاري و دستش ميسوزه! فردا ميره بخاريش رو ميفرشه اما اون شب که ميخوابه بخاريه مياد به خوابش و ميگه: وقتي... ديدي که سوختي... رفتي و ما رو فروختي
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:0  توسط روزبه  | 

سرد و تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:32  توسط روزبه  | 

یادش بخیر

دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون
 
      
       پس بیا حادثه ساز و قانون شکن باشیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:55  توسط روزبه  | 

i love you

سلام به همه تون هر کی می خواد بخنده کلیک کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:11  توسط روزبه  | 

باقالی فروش مرگبار

خوب می خوام در مورد باقالی فروش مرگبار باهاتون صحبت کنم

نمیدونم که چرا همه گیر دادن میگن این چه اسمیه

جواب من : بابا میگه چشه اسم به این زیبایی می تونی پیدا کنی

من با پیدا کردن این اسم نتیجه ساله ها تلاشم رو در اینترنت یافتم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:49  توسط روزبه  | 

سوال

باید بدانی که سوال تو چیست تا راهت به سوی پاسخ هموار شود

باید بدانی که سوال تو چقدر برایت جدیست تا عزمت برای یافتن پاسخ جزم شود یعنی باید بدانی که اگر جواب سوالت را نیابی چه خواهد شد

و بسیار خوب است که کسانی را که سوالی مشابه سوال تو داشته اند را بشناسی آنهایی که به جواب نزدیک شده اند این شاید راه تو را کوتاه تر کند

باید سوال داشته باشی تا زندگی ات حرکت و نشاط و معنا داشته باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:38  توسط روزبه  | 

اسم جدید من

سلام . می خواستم اسم جدیدم که خیلی عاشقونه هست تقدیمتون کنم

 

معرفی می کنم   :   باقالی فروش مرگبار

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:37  توسط روزبه  | 

بیمار

در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند. يکی از بيماران اجازه داشت

که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق

بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت

بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا

تعطيلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره

بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف

می کرد. بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه

می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با

قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا

بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن

خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار

پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو

از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش

انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به

دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان

خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .

***

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا چنين

مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:4  توسط روزبه  | 

رفتی

رفتی

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

از اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که سکوت خانه دلتنگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:34  توسط روزبه  | 

i love you

اینم چندتا i love you مختلف 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:48  توسط روزبه  | 

شهسوار

سلام به همه . این مطلب در مورد شهسواری هاست

خواستم بگم پسر های شهسواری همه عاشق هستن ولی این دختر های شهسوار ما رو دیوونه کردن.باور کنین هر روز با یکی هستن

یکم پرس و جو کنین می فهمید که کشت و کشتار تو این شهر زیاد شده

چرا چون همه پسر های عاشق دارن یکی یکی خود کشی می کنند

از دست این دخترا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:37  توسط روزبه  | 

تفاوت مدرسه با فیلم

مدرسه ما : پايگاه جهنم
ديدن مدير از دور : شبهي در تاريكي
نمره بيست : افسانه آه
مدير مدرسه : مرد 6 ميليون دلاري
شوخي با مدير : بازي با مرگ
روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان
امتحان : شايد وقتي ديگر
روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي
اخراج از كلاس : يك بار براي هميشه
نمازخانه دبيرستادن : قطعه اي از بهشت
زنگ آخر : آرايشگاه زيبا
امتحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد
پيام متقلب براي ديگران : چشم هايم براي تو
راهي براي متقلبان : جيب بر ها به بهشت نمي روند
آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه
جاي سيلي معلم : دايره سرخ
دبير تربيتي : پاك باخته
صفر هاي پشت سر هم : برج مينو
اعتراض نمره : شليك نهايي
حياط مدرسه : پارک ژوراسيک
زنگ ورزش : المپيک در بازداشتگاه
شوراءدبيران : جنگ نفتکشها
ناظم : پليس آهني
کنکور : بالاتر از خطر
ديدن معلم از دور : سايه عقاب ها
نگاه معلم : بگذار زندگي کنم
دانشگاه : سرزمين آرزوها
خارج از مدرسه : آن سوي آتش
بحث با مدير : فرياد زير آب
شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختي
پاي تخته : لبه تيغ
منفي هاي پشت سر هم : گلوله هاي بي صدا
اولين دانش آموزي كه معلم از او درس مي پرسد : قرباني
وراجي سر كلاس : مجوز مرگ
آخر كلاس : بهشت پنهان
مبصر كلاس : افعي
بوي جوراب بچه ها : عطر گل ياس
اخراج از مدرسه : مي خواهم زنده بمانم
سايه دبير تربيتي : سايه شوگان
دفتر دبيران : خانه ارواح
نمره ده : شانس زندگي
اتاق ورزش : جزيره آدم خور ها
دستشويي : اطاق گاز
سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري
ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمي
اخراجي ها : بينوايان
رفتن به... دانشگاه : هدف سخت
دفتر مدير : کلبه وحشت
صاحبان نمره زير ده : سربداران
كيف هاي دانش آموزان : محموله
ظرفيت نيمكت ها : دو نفر و نصفي
سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل
كلاس خصوصي : وعده پنهان
زنگ ادبيات : نان و شعر
دفتر ناظم : محكمه عدالت
حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناري
دانش آموزان رشته رياضي : سوته دلان
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:39  توسط روزبه  | 

خواستگاری

خواستگاری

 

سر جلسه خواستگاری.....بعد از نیم ساعت سکوت!

مادر داماد: ببخشید کبریت دارین؟

خانواده عروس: کبریت؟ کبریت برا چی؟!!

مادر داماد: والا پسرم میخواد سیگار بکشه.....

خانواده عروس: پس داماد سیگاریه.....؟!

مادر داماد: سیگاری که نه...والا مشروب خورده؛ بعد از مشروب سیگار میچسبه.....

خانواده عروس: پس الکلی هم هست.؟!

مادر داماد: الکلی که نه والا قمار بازی کرد... باخت! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره!!

خانواده عروس: پس قمار هم بازی میکند...؟!

مادر داماد: آره...دوستاش تو زندان بهش یاد دادن...

خانواده عروس: پس زندان هم بوده...؟!

مادر داماد: زندان که نه...والا معتاد بود؛ گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...

خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره...معتاد بود؛ بعد زنش لوش داد...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:56  توسط روزبه  |